|
|
|
|
|
عزیزدلم قند عسلم نمیدونی سه شنبه پیش چه حالی داشتم یه لحظه مرگ رو جلوی چشم خودم دیدم ترس از دست دادن تو کمتر از مرگ نیست چون خیلی دوستت دارم از آزمایشگاه باهام تماس گرفتن و گفتن که باید بیاید تا آزمایش دوباره تکرار بشه خیلی ترسیدم یکی از شاخص های خونم بالا بود و این نشون می داد که تو عزیز دلم مشکلی داری کلی گریه کردم و خودمو به آزمایشگاه رسوندم دوباره آزمایش دادم و دکتر کلی بهام صحبت کرد و بهم دلداری داد ولی من بازم قانع نشدم بابایی شب باهام صحبت کرد و آرومم کرد الانم وقتی به حرفش فکر می کنم آروم می شم و اون اینه که ما باید هر چه خدا برامون مقدر کرده بپذیریم و از اون جایی که خداوند هیچ وقت برای بنه خودش بد نمی خواد پس هر چیزی که پیش بیاد حتماً خیره. با روحیه ای که داشتم ترجیح دادم تا یکشنبه که جواب مشخص می شه تهران نمونم بنایراین با بابایی به بروجرد رفتیم و اونجا در کنار اقوام بهمون خوش گذشت و تقریباً همه چیزو فراموش کردم ولی امان از شب یکشنبه که دوباره به خونه برگشتیم دوباره یاد اون موضوع افتادم و تمام وجودم دلشوره شد صبح یکشنبه هم با کلی اخم و تخم اومدم سرکار تا اینکه بابایی به آزمایشگاه زنگ زد و اونا گفتن که تو مشکلی نداری.باز هم باید همه چیزو بدست خدا بسپاریم و امیدوار باشیم تا تو سالم بدنیا بیای عزیز دلم خدای مهربون نگهدارت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از اینجا شروع کنم که پنج شنبه صبح ساعت ۶:۳۰ با بابایی رفتیم آزمایشگاه شهیدی توی میدون محسنی تا من یه آزمایش بدم. این آزمایش اسمش آزمایش سه گانه یا تریپل مارکر هست که بوسیله اون یکسری معیارهارو توی سرم خون مادر اندازه گیری می کنن و از طریق اون به سالم بودن یا نبودن جنین البته نه بطور قطعی پی می برن اکثر کسانی که به توصیه پزشک این آزمایش رو انجام میدن یا بالای ۳۵ سال سن دارن یا سابقه فامیلی بیماری منگولیسم دارند یا ازدواج فامیلی دارن من با اینکه هیچ کدوم از این فاکتورها رو نداشتم ولی از پزشک خواستم تا این آزمایش رو برای من تجویز کنه خلاصه برف شدیدی هم می اومد ما رفتیم و بابایی منو رسوند خونه شب هم به کرج رفتیم عمه سیما هم اومده بود خلاصه ما شب یلدا رو در دو مرحله اجرا کردیم کرج طبق رسم معمول کله پاچه خوردیم می دونم که حسابی خوشت اومد البته به نیت تو سرش رو هم باز کردن و اون طور که اون نشون میداد تو گلپسری دیشب هم خونه بابای مامانی یه هندونه رو باز کردیم و گفتیم اگر صورتی بود دختری و اگر قرمز بود پسری صورتی بود پس دختری . الهی که هر چی باشی سالم باشی عزیزدلم باور برای من و بابایی اصلا فرق نمی کنه که تو باشی فقط سالم باشی.الانم کلی خوابم میاد چون دیشب دیر خوابیدم تو بخواب مامان. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام شیرینی قندی من از دستت ناراحتم .نه شوخی کردم مگه من می تونم از دست تو ناراحت بشم قرار بود این هفته برم عروسی ولی دکتر اجازه نداد گفت ممکنه که تو خسته بشی آره مامان خسته می شدی من که نمیذاشتم بهت بد بگذره بهرحال قسمت این بود که نرم بابایی هم کلی از نرفتنم خوشحال شد.آخه قرار بود من تنها برم. حتما تو راضی نبودی آره ای شیطون الان ۱۴ هفته است که تو توی وجود منی و داری هر روز با من زندگی می کنی شبا با من می خوابی و صبحها بیدار میشی. با من غذا می خوری راه میری خلاصه اینکه جزئی از وجودم هستی و خواهی بود حتی اون زمانی که بدنیا بیای باز هم از وجود منی مال خود خودمی البته مال بابایی هم هستی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عسل مامان امروز میدونی چه روزیه
امروز اولین روزیه که من و بابایی با هم آشنا شدیم ۲۹ آبان ۸۲ ما همدیگرو توی پارک دیدیم و بابایی از من تقاضای ازدواج کرد از اون روز ۴ سال میگذره یادش بخیر انگار همین دیروز بود چقدر زود گذشت. البته بگم که من ۶ ماه بعد بهش جواب مثبت دادم و در ۱۸ اردیبهشت سال ۸۳ با هم ازدواج کردیم و درست در شهریور همون سال زیر یک سقف رفتیم و تا الان که در خدمت شما هستم خدارو شکر از زندگیمون راضی هستیم. و مطمئنم که با اومدن تو این زندگی قشنگتر هم میشه. عزیز دلم تو هفته دیگه ۳ ماهت تموم میشه و وارد ماه چهارم میشی.امیدوارم این روزها زودتر بگذره چون دارم برای دیدنت لحظه شماری می کنم می دونی چرا ؟چون حاصل یک عشق پاک و یک زندگی شرافتمندانه هستی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
واقعاً که بارداری جدا از همه مشکلاتش حس خیلی قشنگیه. این که آدم یه موجود زنده رو داره تو ی وجودش پرورش می ده موجودی که بعدها برای خودش یه انسان میشه که نفس می کشه راه میره غذا می خوره.
واقعاً حس خوبیه اینکه فقط و فقط مال خودته و تو تو داری پرورشش میدی وقتی زبون باز کرد اول از همه اسم تورو صدا می زنه: مامان الهی قربون اون مامان گفتنت بشم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز جمعه بود من و بابایی خیلی دوست داشتیم به کرج بریم دلمون برای مامان پروین و پدرجون خیلی تنگ شده بود ولی بخاطر تو و راحتی تو توی خونه موندیم و تنهایی رو به جون خریدیم البته زیاد هم بد نگذشت صبح به پارک لویزان رفتیم طبیعت خیلی زیبا بود برگها همه زرد شده بودن سال دیگه به امید خدا این موقع تو ۵ ماه داری و می تونیم با هم بریم پارک تو هم این طبیعت زیبا رو ببینی عسلم قول بده سالم بدنیا بیای تا من و بابایی هر چی که دارین و نداریم فدای تو کنیم.البته تو هر طوری که باشی عزیز ما هستی.
عزیز دلم نمی دونم چرا زمان اینقدر دیر می گذره.هر روز برای من یکماه میگذره کاشکی این دوهفته زودتر بگذره تا من وارد ماه چهارم بشم و بتونم راحتتر اینور و انور کنم آخه می دونی عسلم مامانت خیلی ددریه نمی تونه توی خونه باشه. الانم اگه می بینی جایی نمی رم (جون خودم) بخاطر توست عسلم.فعلا خداحافظ. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گل مامان عسلکم حالت خوبه چه خبرا؟ فکر کنم دیگه داره دست و پاهای کوچولو موچولوت شکل میگیره الهی من قربونشون برم که الان دارن یواش یواش بزرگ میشن تا تو بیای من همش اونا رو بوس کنم. عزیز دلم امروز می خوام برم پیش خانم دکتر ببینم عسلم حالش چطوره خوب غذا می خوره تا بزرگ بشه. امیدوارم قلب کوچکیت همیشه خوب خوب بزنه و حالت هم همیشه خوب خوب باشه . بابایی هم اینجاست و سلام می رسونه . میگه مواظبت خودت باشی. الهی قربونت برم هوا داره سرد میشه مواظب باش سرما نخوریبند انگشتی من. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عزیز دل مامان حالت خوبه جات راحته کم و کسری که نداری مطمئنم که نداری چون من و بابا مرتب بهت می رسیم عزیز دلم دیروز برای اولین بار صدای قلب نازنینت رو شنیدم چقدر زیبا بود چقدر تند می زد فکر کنم پسر باشی حتما هم عاشق شدی که قلبت اینقدر تند می زنه عزیز دلم یه کمی تحمل کن وقتی اومدی باهم می ریم خواستگاری. الهی من قربونت برم نمی دونی چه حس قشنگیه وقتی به تو فکر می کنم تو خودت می دونی که چقدر عزیزی هم برای من و هم برای بابا؟ نمی دونم این ۷ ماه چجوری می گذره و تو میای می دونم که خیلی دیر می گذره چون ما خیلی منتظریم. بابا هم سلام می رسونه و تاکید می کنه مثل همیشه خوب باشی می خواد تو هم مثل خودش پیانو بزنی می گه اولین کاری می کنه تورو می بره و انگشتای کوچولوتو میذاره روی کلاویه تا تو هم مثل خودش یا بگیری یه موقع فکر نکنی که خود خواهه نه تو هر راهی که خودت دوست داری انتخاب می کنی و ما بهت کمک می کنیم تا موفق بشی و پیشرفت کنی عزیز دلم فعلا کاری با مامان نداری مواظب خودت باش. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عزیز دل مامان
دیروز خیلی ترسیدم یه لحظه فکر کردم دارم تورو از دست میدم پاهام شل شد دلم ریخت عزیز دلم قول بده هیچ وقت مامانو تنها نذاری هیچ وقت منو نترسونی گل مامان دلم می خواد زودتر بیای و بابای مهربونتو ببینی. ببینی که چطور واسه سالم بودن تو تلاش می کنه عزیزم.نمی ذاره آب توی دل مامان تکون بخوره.بابا خیلی دوست داره. شاید هم بیشتر از من. قول بده که همیشه یه فرزند صالح و خوب برای پدر و مادرت باشی. مطمئنم که هستی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من امروز متوجه شدم که یه موجود قشنگ توی وجودم هست خیلی خوشحالم از اینکه افراد مهربونی دور و برم هستن که همگی کمکم می کنن. همسر مهربونی که با فهمیدن این مسئله اشک توی چشماش حلقه زد همچنین برادر گلم که خیلی دوسش دارم خدارو دارم. نی نی ما هنوز رویت نشده یعنی شنبه باید رویت بشه خداکنه جاش خوب باشه و آب توی دلش تکون نخوره امیدوارم فقط سالم باشه همین و بس توی این دو روز که فهمیدم خیلی افسرده شدم نمی دونم یه حس طبیعی یا بخاطر ویار شدیدیه که دارم.بهر حال نی نی صبور من همه اینها تحمل می کنه بخاطر مامانش البته مامان هم قول می ده که دیگه نی نیو ناراحت نکنه الهی قربونش برم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت توسط مریم
|
|
||